تبلیغات
شهرشب - داستان دنباله دار : پرستار
شهرشب

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

shahre-shab
Admin Logo
shahre-shab3
shahre-shab3
themebox


قسمت دوم:

توی قسمت قبل تا اونجا گفتم که افسانه دختر خالم بهم زنگ زد و گفت که براش یه پلان بکشم و یه دونه ماکت بسازم...منم با گرفتن هزینه ای ناچیز! قبول کردم...وقتی به خونه رسیدم و خواستم کارم رو شروع کنم متوجه شدم که اونشب تولد پسر دختر عمومه...منم بخاطر کار افسانه به مامانم گفتم که نمیرم و  توی خونه میمونم...از طرفی مامانم بهم گفت که همه مهمونا میان خونه ما از اینجا با هم میرن خونه دخترعموم...یک کم که گذشت دیدم یه قشون آدم اومدن خونمون!...عمه خانوم توی اون گیر و دار به فکر سرماخوردگی بچه های فامیل افتاد و مامان منم که زن داداش بازیش گل کرده بود مسئولیت مواظبت از اون بچه ها رو انداخت گردن من...و حالا ادامه ماجرا....




یه نگاهی به چهره اون طفلای معصوم خونخوار انداختم!...لامصبا از قیافه همشون خباثت میبارید!...من باید برم پیششون شاگردی بخدا!...یه لبخند زورکی زدم و گفتم:« بچه ها...عزیزای دلم...من یک کم کار دارم...همینجا آروم باشین تا من کارم تموم بشه...بعد با هم بازی میکنیم...باشه؟» اونام یه نیگاهی بهم دیگه انداختن و با حالت خاصی گفتن:« باااااااااااااااشه!» نمیدونم چرا، ولی وقتی اینجوری گفتن یه احساس ترس وجودمو فرا گرفت!(هذا امرٌ عجیب!) 

رفتم و با خیالی مشوش مشغول به کار شدم...هنوز 10 دقیقه از شروع کار نگذشته بود که متوجه شدم یه صدای شکستنی اومد!...دویدم توی هال پذیرایی و دیدم که سروناز کنترل تلویزیون رو پرت کرده و زده ساعت رو شکسته!...آخه داشتن با بچه ها مسابقه دارت میدادن!(آخ دلم میخواد کله عممو بکنم بخاطر این نونی که گذاشت توی دامن من!)...خودمو خیلی کنترل کردمو گفتم:« بچه ها...خواهش میکنم...آرومتر..من کار دارم...» بازم دوباره با همون لحن خاص که مو به تن آدم سیخ میکنه گفتن:« چــــــــــشـــــــــم!» رفتم توی اتاقمو دوباره مشغول بکار شدم....هنوز دیری نپاییده بود( مرسی ادبیات!) که دیدم جیغ و دادشون دوباره بلند شد...باز رفتمو دیدم که اینبار محمد رضا با کارد آشپزخونه موهای مریم رو بریده!( لامصبا همشون وحشی بودن!) رفتم و یه دونه سیلی یواش به محمدرضا زدم! هم برا بریدن گیس دختر مردم هم برا دست زدن به وسایل تیز و برّا! (به این میگن متد تربیتی!...برو حال کن!) اونم شروع کرد به گریه کردن و منم بی تفاوت رفتم توی اتاقم...یه ربعی گذشت و اون بچه همینجوری داشت از گریه خودشو جر میداد!...منم بیخیال پشت میزم نشسته بودمو کارمو میکردم...گرم کارم بودم که یهو محمدرضا پرید پشتم و گوشمو گاز گرفت!( من که میگم وحشین اینا!...) همچین با بغل دست زدم توی صورتش که مثل تف چسبید به دیوار!...در همین حین الناز و مریم اومدنو نقشمو پاره کردن!...سروناز هم یه سره مثل سگ زوزه میکشید!...اینکه گاو بود!....این سگه!اون موقع بود که فهمیدم علیه من توطئه کردن!...دیگه کلافه شده بودم...کارد میزدی خونم در نمیومد...یهو رو به آسمون کردمو گفتم:« خدایا....شاهد باش من خباثتو گذاشته بودم کنار...اما شرمنده...مثل اینکه اینبارم چاره ای جز خباثت نیست...!» 

اینکه من چه فکر خبیثانه ای برای اون جنایتکارا میکنم و ادامه داستان چی میشه رو توی قسمت بعد میگم...



نوشته شده توسط :داریوش
چهارشنبه 16 بهمن 1392-02:13 ق.ظ











نمایش نظرات 1 تا 30
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر