تبلیغات
شهرشب - داستان دنباله دار : پرستار
شهرشب

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

shahre-shab
Admin Logo
shahre-shab3
shahre-shab3
themebox



قسمت اول:

اونروز هوا برفی بود...ساعت کاریم تموم شده بود که چند تا از همکارام گفتن که با هم بریم برف بازی! همینجوری داشتیم مثل برف ندیده ها به عالم و آدم برف میزدیم که متوجه شدم موبایلم زنگ میخوره...شمارش ناشناس بود...نمیخواستم جواب بدم آخه فکر کردم مزاحمه!(چیه؟...بچه مثبت ندیدی؟!)...اما با خودم گفتم شاید توش پول باشه، بذار جواب بدم!(آره من طماع و حریصم...به تو چه؟!)...گوشی رو جواب دادم و دیدم که افسانه دختر خالم پشت خطه...گفت:« سلام داریوش جون...خوبی عزیزم!(لامصب بی حیا!...مردم چی میگن؟!)...یه نقشه دارم...زحمتشو میکشی برام...لطفا...» منم گفتم:«سلام...ببین افسانه...کار ندارم برا کی نقشه کشیدی....اما من خباثتو گذاشتم کنار...شرمنده...» اونم گفت:« نه دیوونه!(ممنونم!)....یه پلان دارم میخوام تو برام بکشی و یه دونه ماکت ساده...خودت که میدونی من بیعرضه ام و نمیتونم (باز خوبه اینقدر شعور داری که خودتم فهمیدی چقدر اسبی!)...جون عمه قبول کن...» از اونجایی که خیلی دلرحمم و کلا همیشه به فکر فامیلامون هستم با گرفتن یه دونه کارت شارژ 10000تومنی ناقابل و پول وسایل قبول کردم!(به کی گفتی نامرد؟!...زندگی خرج داره دیگه!)...خلاصه...رفتم چیزایی که لازم بود رو خریدم...یه دونه راپید...کاغذ پوستی...کاغذ کالک...اشتنباخ....فابریانو...چسب... و یه دونه گل سر!(این آخری بقیه پولم بود که یارو پول خورد نداشت جاش گل سر داد!)

همه اینا رو زدم زیر بغلم و رفتم خونه...نزدیکای غروب بود که خواستم مشغول به کار بشم...مامانم گفت:« داریوش...امشب تولد پسر دختر عموته...نمیای؟» گفتم:« نه...یک کم کار دارم...تو کی میری؟»...مامانم گفت:« تا نیم ساعت دیگه همه میان خونه ما و از اینجا با هم میریم...» تقریبا یه نیم ساعتی گذشته بود که زنگ خونه به صدا در اومد...دیدم که عمو و عمه و خاله و دایی و کلا همه فک و فامیل با بچه هاشون اومدن خونمون!...گفتم:« شما میخواین برین جشن تولد یا استادیوم آزادی مسابقه فوتبال؟!..»...عمه با ناراحتی روشو از من برگردوند و به مامانم گفت:« زن داداش...امشب هوا خیلی سرده...میترسم این بچه ها سرما بخورن...» مامانمم حس زن داداش بازیش گل کرد و گفت:« اشکالی نداره...بچه ها رو میذاریم خونه ما پیش داریوش!...» منم که انگاری برق گرفته بودتم گفتم:« اما مامان...من...» هنوز حرفم تموم نشده بود که مامانم گفت:« خفه شو پسر گلم!...میخوای یه نقشه بکشی...بشین به این طفل معصوم ها هم یاد بده! آفرین!» منم گفتم:« افسانه با این که دیگه نره خری شده برا خودش هنوز یاد نگرفته!...من چی به اینا یاد بدم؟!...بعدشم...مگه میخواین برین عیادت مریض توی بیمارستان که بچه ها رو نمیبرین...خوبه جشن تولد بچه 7 سالست!» همینجوری داشتم برا خودم غر میزدم که  متوجه شدم همه رفتن و من موندم با یه عالمه بچه قد و نیم قد که هرکدومشون یه شهرو بهم میریختن...! 

اینکه چه اتفاقی میفته و من میتونم از پس اون بچه ها بر بیام یا نه رو توی قسمت بعد میگم...





نوشته شده توسط :داریوش
دوشنبه 2 دی 1392-01:02 ق.ظ











نمایش نظرات 1 تا 30
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر