تبلیغات
شهرشب - داستان دنباله دار : اسب!
شهرشب

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

shahre-shab
Admin Logo
shahre-shab3
shahre-shab3
themebox


قسمت آخر:

توی قسمت قبل تا اونجا گفتم که صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم امروز روز خوبیه! اما بلا فاصله مامانم شستن ظرفا و تمیز کردن خونه رو به من سپرد و خودش هم مرتب به اینور و اونور زنگ میزد و یواشکی میخندید و وقتی دلیل اینکارشو ازش پرسیدم منو دعوا کرد...موقع ظهر هم که بابام اومده بود خونه مامانم رفت پیشش و چیزی در گوشش گفت و باز با هم خندیدن...منم خیلی کنجکاو بودم که چی میگن و ماجرا از چه قراره اما باید میرفتم مدرسه....توی مدرسه به پیشنهاد بچه ها برای عوض شدن روحیم شروع به تف بازی کردیم و دست بر قضا چند تا از اون تف ها افتاد روی آقای ناظم و اونم منو برد پیش آقای مدیر...نزدیک بود اخراج بشم که با یه نقشه خبیثانه تونستم خودمو نجات بدم و قضیه رو ماست مالی کنم!....همینطوری خوشحال و خندون داشتم به سمت کلاس حرکت میکردم و به کارای مرموز مامانم توی اون روز فکر میکردم که یهو یادم اومد چرا اونروز هی به خودم میگفتم که امروز روز خوبیه!....و حالا ادامه ماجرا....

یهو یادم اومد که ای دل غافل...امروز روز تولدمه....از خود بیخود شدم و طبق معمول با صدای بلند خوندم:«لب کارون...لا لا لای....چه گل بارون...لا لا لای...» و در همون حالی که بندری میرقصیدم متوجه شدم که آقای معلم داره منو به چشم یه احمق نیگا میکنه و منم سریعا ریتم رو عوض کردم و به جای حرکت دست بندری به سینه زدم و خوندم:« یا حسین....حسین حسین!...امشب حاجت نگیری ضرر کردی بابا! » (به این میگن تغییر استراتجی!.....استراتژی؟...حالا هر کوفتی که هست!...گیر دادیا!)

از خوشحالی نمیتونستم یه جا بند بشم....دلم میخواست از خوشحالی هی داد بزنم!(چیه؟....عقده تولد ندیدی؟!)....مدرسه که تعطیل شد طبق معمول مثل وحشیا از مدرسه ریختیم بیرون و منم که خیلی شارژ بودم دنبال این میگشتم که این خوشحالیمو با بقیه تقسیم کنم!(شما بخون یه بلایی سر یکی بیارم!)...بخاطر همین از همون جلوی مدرسه یه بسم الله گفتم و شروع کردم ....اولین کارم این بود که با کمک بچه ها بخاطر تلافی گیری که امروز آقا ناظم بهم داده بود  رفتم و فیوز برق مدرسه رو قطع کردم!...بعد رفتیم سراغ ماشین آقای ناظم و اندازه یه لیوان تف پر ملات انداختیم روی صندلیش! (صندلیش شده بود شبیه چاه مستراح!) و بعدش جوهر خودکارامونو روی شیشه ماشینش خالی کردیم!....( به قول شاعر...هر که با داریوش خبیث در افتاد....ور افتاد!....قافیه رو ولش....خباثتو بچسب!)

نمیدونم چرا....ولی هیچکدوم از اون کارا اون جور که باید و شاید بهم نچسبید و بهم حال نمیداد...دنبال یه سوژه درست و حسابی میگشتم تا چنان شادیمو باهاش تقسیم کنم که همیشه یادش بمونه!....توی همین فکرا بودم که از دور متوجه شدم یه دختری به آرومی از یه مغازه بیرون اومد و یه جعبه نسبتا بزرگ دستش بود که خیلی مواظبش بود و انگاری میترسید که بیفته ....منم طبق معمول یه لبخند شیطانی گوشه لبم سبز شد و با خودم گفتم:« ایول....سوژه پیدا شد...!» (باز دیگه چرا فحش میدی؟!....من که هنوز کاریش نکردم!....اگه فحش بدی بقیشو میذارم برا قسمت بعدی ها!)....دنبالش افتادم و منتظر بودم تا به یه جای خلوت برسیم...وقتی موقعیت رو مناسب دیدم و مطمئن شدم که نقشم 100% عملی میشه خیلی سریع و البته آهسته خودمو به دختره رسوندم و چون پشتش بودمو منو نمیدید و محل هم ساکت بود....یهو یه جیغ بلند زیر گوشش کشیدم!....دختر بد بخت همچین ترسید که اون جعبه رو پرت کرد توی هوا و زد زیر گریه و منم در حالیکه از خنده وا رفته بودم به سرعت محل جنایت رو ترک کردم!(حالا هر چی دوست داری فحش بده!)....بعد از انجام این نقشه خبیثانه با حالی بسیار خوش رفتم پیش یکی از دوستام و تا نزدیکای شب رو با هم خوش بودیم!(بهش نگفتم که تولدمه!..چون میدونستم منو می تیغه!...آره من خسیسم!....به تو چه؟!)

وقتی رسیدم خونه و در رو باز کردم دیدم که تمام فک و فامیل ریختن خونمون! (ای لاشخورها!....تازه فهمیدم که معنی کارای مرموز مامان چی بود!)....همه یک صدا گفتن:« داریوش جون تولدت مبارک! »...منم که اصلا خوشحال نشده بودم چون میدوستم باید خودم دوباره همه خونه رو تمیز کنم به زور یه لبخندی زدم و گفتم:« وای من غافلگیر شدم!...یکی بیاد منو بگیره!» و با خودم گفتم:« امیدوارم حلوای همتونو بخورم!»(بنازم به این صله رحم!)....خلاصه....بعد از کلی ماچ و بوسه با اهل فامیل!(به استثنای دختر عمو ها و دختر عمه ها و دختر دایی و .....!) منتظر بودم تا شمع ها رو فوت کنم و ایشالا 100 سال زنده باشم!( پر رو هم خودتی!)....اما هر چی منتظر موندم خبری از کیک نبود...به مامانم گفتم:« مامان....پس این کیک کو؟!» تا این حرفو زدم دیدم که رزیتا دختر عموم یهو زد زیر گریه....گفتم :« چی شده رزیتا؟....من گفتم کیک تولد....نگفتم حلوای مراسم ختم که!»....رزیتا در حالیکه هق هق میکرد گفت:« امروز یه کیک بزرگ برات خریده بودم و داشتم میومدم خونه شما که یهو یه پسر عوضی اومد و پشت سرم یه جیغی کشید که کیک از دستم افتاد و .....»

و اونجا بود که با خودم گفتم:« امروز عجب روز مزخرفی بود!»

خدایی از من اسب تر دیدی تا حالا؟




نوشته شده توسط :داریوش
جمعه 14 آبان 1389-07:09 ب.ظ











نمایش نظرات 1 تا 30
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر