تبلیغات
شهرشب - داستان دنباله دار : اسب!
شهرشب

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

shahre-shab
Admin Logo
shahre-shab3
shahre-shab3
themebox


قسمت سوم:

توی قسمتای قبلی تا اونجا گفتم که صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم امروز روز خوبیه!اما بلا فاصله مامانم شستن ظرفا و تمیز کردن خونه رو به من سپرد و خودش هم مرتب به اینور و اونور زنگ میزد و یواشکی میخندید و وقتی دلیل اینکارشو ازش پرسیدم منو دعوا کرد...موقع ظهر هم که بابام اومده بود خونه مامانم رفت پیشش و چیزی در گوشش گفت و باز با هم خندیدن...منم خیلی کنجکاو بودم که چی میگن و ماجرا از چه قراره اما باید میرفتم مدرسه...توی مدرسه هم که بچه ها دیدن حالم زیاد خوب نیست بهم پیشنهاد دادن که باهاشون تف بازی کنم...از بخت بد چند تا از اون تف ها افتاد روی آقای ناظم و بهم گفت که برم پیشش...منم خواستم فرار کنم که یهو آقای ناظم جلومو گرفت و گفت:« حالا دیگه روی من تف میکنی ها؟....نشونت میدم...»...و حالا ادامه ماجرا....

 درحالکیه رنگم مثل میت شده بود(البته دور از جونم! ....به این میگن خود شیفتگی محض!) آقای ناظم منو برد دفتر و رو به آقای مدیر کرد و با لحنی حق به جانب گفت:«آقای مدیر....دیگه یا جای من اینجاست یا جای این بزمجه!(مردک بی ادب!)...این منو دیونه کرده!...پرونده انضباطیش دیگه جا نداره بنویسم!....روی جلد پرونده نوشتم!...(خدایی راست میگفتا!....همیشه نمره درسام  بالا بود ولی نمره انضباطم پایین بود!...بالاترین نمره انضباطم 12 بود!)....امروزم سرشو از پنجره بیرون آورده و از قصد روی من تف کرده!...اونم 7 تا!(لامصب آمارشم دقیق داشت!)...حتما فردا هم میخواد روی سر من.... (حرفشو قطع کرد!....آخه میخواست بگه حتما میخوام روی سرش ب...ینم!...منم اتفاقا همیچین برنامه ای داشتم!)»...مدیر یهو نگاهش برگشت روی منو پرسید:«آقای ناظم راست میگه؟»...منم که دستپاچه شده بودم گفتم:«نه آقا...مگه رمی جمراته که 7 تا سنگ میزنن(البته در اینجا تف!)...من غلط بکنم بخوام روی سر اقای ناظم اون کارو بکنم!» مدیر که خندش گرفته بود و سعی کرد خندشو بخوره ادامه داد:«یعنی آقای ناظم دروغ میگه دیگه....آره؟»....من که دیگه عقلم به هیچ جا قد نمیداد با خودم گفتم دیگه وقت یه کار خبیثانست!...با خودم دو دو تا 4 تا کردم و گفتم که اینا همیشه هوای بچه مذهبی هارو دارن....پس گفتم:«آقا...من امروز روزه ام!....توی دهنم یه چی رفته بود و با خودم گفتم تا بیام پایین دیگه روزم باطله!...بخاطر همین از همون بالا تف انداختم پایین!»....منکه منتظر به به و چه چه اونا بودم یهو دیدم که از خنده ترکیدن!....آقای ناظم گفت:«آخه بزمجه(ای بزمجه و مرض!.....خودت که شبیه کرگدن بودی!)...تو و روزه؟!....یه چی بگو به قیافت بخوره....اصلا زنگ بزن خونتون بگو یکی از والدینت بیان تکلیفتو روشن کنن!»....منم که راه دیگه ای نداشتم به ناچار زنگ زدم خونه و مامانم گوشی رو گرفت...مامانم گفت:«ذلیل مرده از کجا زنگ میزنی؟...تو مگه الان نباید توی مدرسه باشی کثافت!(جون مامان یه دوتا فحش دیگه بده سبک بشی!)...» منم با خباثت تمام و صد البته آهسته،از دروغ بهش گفتم:«اینا گیر دادن که چرا امروز دیر اومدی؟...مگه خودت نگفتی امروز خونه رو تمیز کنم؟...برا همین دیرم شد دیگه...اینو به اینا بگو....» و بعد دستمو گذاشتم روی دهنی تلفن(جوری که مامانم نشنوه) و از الکی با صدای بلند گفتم:«مامانم....مگه خودت امروز نگفتی روزه بگیرم که ثواب داره؟!...بیا به اقای ناظم بگو!» و بعد گوشی رو دادم به اقای ناظم و اونم بعد از سلام و احوالپرسی گفت:«خانوم....داریوش راست میگه؟...» مامانمم که فکر میکرد قضیه کار کشیدن از منه در حالیکه منظور ناظم چیز دیگه بود گفت:«آره...خودم بهش گفتم...شما ببخشینش!» و آقای ناظم در حالیکه از خجالت سرخ شده بود خداحافظی کرد و به من اجازه داد که برم و سر کلاس بشینم!(حالا دیدی که واقعا اخبث الخبثام!)....همینجوری داشتم با خوشحالی تمام به سمت کلاس میرفتم و به ماجرایی کارای مرموز امروز مامانم فکر میکردم....که یهو یادم اومد چرا اونروز هی به خودم میگفتم که امروز روز خوبیه....

اینکه چرا اونروز به نظر من روز خوبی بود و ادامه داستان چی میشه رو توی قسمت بعد میگم....



نوشته شده توسط :داریوش
شنبه 8 آبان 1389-07:19 ب.ظ











نمایش نظرات 1 تا 30
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر