تبلیغات
شهرشب - داستان دنباله دار : اسب!
شهرشب

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

shahre-shab
Admin Logo
shahre-shab3
shahre-shab3
themebox


قسمت دوم:

توی قسمت قبل تا اونجا گفتم که صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم امروز روز خوبیه!اما بلا فاصله مامانم شستن ظرفا و تمیز کردن خونه رو به من سپرد و خودش هم مرتب به اینور و اونور زنگ میزد و یواشکی میخندید و وقتی دلیل اینکارشو ازش پرسیدم منو دعوا کرد...موقع ظهر هم که بابام اومده بود خونه مامانم رفت پیشش و چیزی در گوشش گفت و باز با هم خندیدن...منم خیلی کنجکاو بودم که چی میگن و ماجرا از چه قراره اما باید میرفتم مدرسه....و حالا ادامه ماجرا....

با ناراحتی لباس پوشیدم و به سمت مدرسه حرکت کردم....توی راه همش به این قضیه فکر میکردم که آخه چه حکایتیه که من ازش بیخبرم؟!(اونم من که اگه توی خونه همسایه 20 تا خونه اونورتر حتی نصف شب یه اتفاقی بیفته  خبردار میشم!....اوهوی فکر بدنکن!...خیلی منحرفیا!)

به مدرسه که رسیدم زنگ خورده بود و بچه ها رفته بودن سر کلاس...منم که خیلی دمق و ناراحت از این ماجرا بودم با بی حوصلگی رفتم و سر جام نشستم(خدا هیچ بنده ای رو توی خماری نذاره!)....بچه ها که دیدن سردستشون ناراحته،اومدن و گفتن:«داریوش....چرا بی حالی؟ بیا یه بازی بکنیم....» منم با خودم گفتم حالا که جمع میطلبه ما هم یه تنی به آب بزنیم دیگه!(همیشه کِرم از خودم بوده!)...گفتم:«حالا چی بازی کنیم؟»...اونا گفتن:«اگه خیلی مردی بیا و با حامد و امید با هم تُف بازی کنین!» (چیه؟....تف همونن آب دهنه دیگه!...خیلی پلشت بودیما نه؟)

طرز برگزاری این مسابقه اینجوری بود که از اونجا که کلاس ما طبقه دوم بود باید میرفتیم لب پنجره و رو به حباط تف میکردیم!(کثافت خودتی!....اینم یه جور سرگرمیه دیگه!)....هر کی تفش دورتر افتاد برنده ست(اما شما اینکار را در منزل انجام ندهید!)....سنگ کاغذ قیچی آوردیم و حامد اول بود و امید دوم و منم نفر سوم....باور کن حامد همچین تف کرد که تفش افتاد روی ساختمون روبرو!(باور نکردی هم به درک!)....امید که تف کرد افتاد وسط حیاط و دیگه حالا نوبت من رسیده بود...تا تف انداختم یهو یه نسیم اومد و اون تف متبرکه افتاد توی یقه خودم!( از قدیم گفتن:بخت ما اگه بخت بود....ای بی ادب تو هم ادامه این ضرب المثل رو بلدی!؟....بی حیا! )....کل بچه ها مسخرم کردن و منم به رگ غیرتم برخورد و دیگه از خود بی خود شدم و هی تف مینداختم که نشون بدم برا خودم تف انداز ماهریم!....که یهو دیدم یکی داره از پایین اشاره میکنه که بیا پایین....دقت کردم دیدم آقای ناظمه!(فکر کنم یه 3 یا 4 تا از تف های متبرکه نصیبش شده بود!...چون روی شونش جای چند لکه خیسی بود!....خوشا به سعادتش!)....یه نیگا به دور و برم کردم و دیدم حامد و امید که جیم شدن!(ای نامردا!)منم خواستم جیم بشم که نمیدونم چجوری آقای ناظم مثل اجل معلق سر رسیدو منو گرفت و گفت:« حالا دیگه روی من تف میکنی ها؟....نشونت میدم...» و من همچنان به خودم میگفتم که امروز روز خوبیه!
اینکه آقای ناظم چه بلایی سر من میاره و چی میشه رو توی قسمت بعد میگم....



نوشته شده توسط :داریوش
چهارشنبه 5 آبان 1389-05:35 ب.ظ











نمایش نظرات 1 تا 30
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر