تبلیغات
شهرشب - داستان دنباله دار : اسب!
شهرشب

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

shahre-shab
Admin Logo
shahre-shab3
shahre-shab3
themebox


قسمت اول:

صبح که از خواب پا شدم نمیدونم چرا یهو با خودم گفتم امروز روز خوبیه!....بلند شدم و طبق معمول بدون اینکه نیازی به شستن دست و صورت حس کنم رفتم صبحونه بخورم!(بده که در مصرف آب صرفه جویی میکنم؟! ....کثافت خودتی! )....بابام که رفته بود سر کار و مامانمم سریع صبحونشو خورد و بهم گفت:« صبحونتو که کوفت کردی ظرفا رو جمع کن بشور و خونه رو هم مرتب کن....من امروز کلی کار دارم!»....(بعضی وقتا حس میکنم من کزت هستم و مامانم خانوم تناردیه!) منم که هنوز لقمه اول و پایین نداده بودم با خودم گفتم:« خدایا ...روزی که اولش به این نکبتیه آخرشو بخیر کن! » بعد یاد این افتادم که از نظر من امروز روز خوبی خواهد بود!....بعد از خوردن صبحونه متوجه شدم که مامانم داره هی زنگ میزنه به این و اون و خیلی یواش حرف میزنه و هی میخنده!....با خودم گفتم نکنه خبریه و من نمیدونم؟....برا همین رفتم جلو و گفتم :« مامان....کیه پشت خط؟....با کی داری حرف میزنی؟»...تا اینو گفتم دیدم که گلدونو پرت کرد طرف منو گفت:« به تو ربطی نداره!....بدو خونه رو تر و تمیز کن بینم!»(دیگه مطئن شدم که من همون کزت هستم! ....ژان واژان کجایی؟!)منم بخاطر اینکه هنوز بیمه نیستم و میدونم اگه خسارت ببینم کسی جوابگو نیست افتادم به جون خونه!....مامانمم درحالیکه تلفن دستش بود هی میومد و میگفت که این کارو بکن و اون کارو نکن!....اونقدر تمیز کردم خونه رو که توی موکت میتونستم عکس خودمو ببینم!( اگه دروغ میگم خدا بزنه به کمرم......آخ کمرم! ...منم نفسم حقه هاااااااااا...ولی خبر نداشتم!...اگه دعایی چیزی میخواین بگین....تعارف نکنین!)....همینجوری که کار میکردم توی این فکر بودم که مامانم آخه چه کار مهمی داره امروز....دیگه ظهر شده بود و باید میرفتم مدرسه....بابامم اومده بود خونه تا ناهار بخوره....مامانم رفت و در گوش بابا یه چی گفت و دوباره با هم خندیدن!....دیگه داشتم از فضولی میمردم که دیدم دیگه دیرم شده و باید برم مدرسه...

اینکه اونا چی میگفتن و چی میشه رو توی قسمت بعدی میگم.....




نوشته شده توسط :داریوش
یکشنبه 2 آبان 1389-06:06 ب.ظ











نمایش نظرات 1 تا 30
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر