تبلیغات
شهرشب - داستان دنباله دار : بد شانس...
شهرشب

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

shahre-shab
Admin Logo
shahre-shab3
shahre-shab3
themebox


قسمت چهارم:

توی قسمتای قبلی تا اونجا گفتم که آقای عنایتی یهو به ما گفت که میخواد 11 تا درس رو امتحان بگیره به عنوان امتحان میان ترم...ما هم هر چی فکر کردیم نتونستیم راه حلی برا فرار از این مخمصه پیدا کنیم...روز امتحان وقتی آقای عنایتی اومد از بچه ها خواست که پیشش برن و اگه سوالی دارن بپرسن....با گفتن این حرف آقای عنایتی فکری به سرم زد که میتونست ما رو نجات بده...بچه ها با فهمیدن نقشه من خیلی خوشحال شدن و همگی سعی کردیم تا اونو عملی کنیم. قرار شد که بچه ها به بهونه سوال پرسیدن سر عنایتی خراب بشن و منم یکی از ورقه های امتحانی رو کش برم،برای انجام این کار نزدیک میز آقای عنایتی رفتم و تا خواستم نقشمو عملی کنم،آقای عنایتی به من گفت:«ببینم ،تو اونجا داری چه کار میکنی؟......» و حالا ادامه ماجرا......

 با اینکه خیلی ترسیده بودم ولی به وضوح فهمیدم که بوی بسیار بدی ازم خارج شده و توی قسمت عقب شلوارم احساس گرمای شدیدی کردم! ....همیشه از ترس خودمو خیس میکردم و مشکل با یه پوشک Easy Life حل بود! ...اما اینبار دیگه کلا از ترس به خودم ری...! ( با صدای بلند نخون بچه میشنوه! ...آخه بد آموزی داره!) ،کاملا دست و پامو گم کرده بودم و زبونم قفل شده بود... در همین موقع احسان وقتی دید اوضاع داره خیط میشه یه عطسه الکی محکم توی صورت آقای عنایتی کرد (خدا پدرشو بیامرزه!.... ) آقای عنایتی که انگار برق گرفته بودش گفت:«کوفت!...کثافت حواست کجاست؟! » احسانم با قیافه ای مظلوم گفت:«آقا شرمنده، به خدا دست خودمون نبود که...عطسه بود دیگه! »...(لامصب همچین عطسه کرده بود که یه خیلی آب دهن تراوش کرده بود به عنایتی! ....کثافت خودتی! )... آقای عنایتی بعد از اینکه صورتشو پاک کرد از اون آب متبرکه! رو به طرف من کرد و دوباره سوالشو پرسید، منم که توی فاصله عطسه احسان خیلی سریع یه ورقه کش رفته بودم و زیر پیرهنم قایم کرده بودم، خیلی ریلکس گفتم:«آقا خودتون گفتین که هر کسی سوالی داره بیاد بپرسه...» آقای عنایتی هم گفت:«خب،سوالتو بپرس....»منم که اصلا نمی دونستم موضوع درس چیه الکی گفتم :«  همینطور که داشتین به بچه ها جواب می دادین،منم جواب سوالمو گرفتم،مرسی!.... »اینو گفتم و مثل فشنگ رفتم سر جام نشستم.بچه ها که متوجه شدن عملیات با موفقیت انجام شده همه دست از سر آقای عنایتی برداشتن و رفتن سر جاشون نشستن (کلا همه خبیث بودیم ولی من اخبث الخبثا بودم...یعنی خبیث ترین خبیثها/لغتنامه دهخدا...جلد 6/صفحه 568....بازم مثل کلمه غول تشن توی داستان بخاطر یک استکان چای، برو پیدا کن تا دهنت سرویس شه!)

منم خیلی سریع سوالا و جواباشونو توی کتابم علامت زدم و به بقیه بچه ها رسوندم(شانس آوردیم که تعداد سوالات کم بود....).شاید باور نکنین ،ولی در عرض کمتر از 3 دقیقه کل کلاس 34 نفری،هم سوال و هم جوابها رو داشتن!(باور نکردی هم به درک!)

بعدش بچه ها نشستن به حفظ کردن سوالا و جوابا!....تقریبا یه ربع گذشت و آقای عنایتی همینطور که داشت به ساعتش نگاه میکرد یهو بچه ها گفتند :«آقا،نمی خواین امتحان رو شروع کنین!» (حاضرم قسم بخورم این اولین و آخرین باری بود که این حرف از دهن ما بیرون میومد! ما رو چه به این غلطا...!).آقای عنایتی که انگار معجزه الهی دیده باشه با تعجب گفت:«شما ها که دیروز داشتین منو میکشتین که امتحان نگیرم،حالا چطور شده که اینقدر مشتاق امتحان شدین؟».سجاد با خونسردی تمام بلند شد و گفت:«آخه آقا میترسیم نکنه وقت کم بیاریم!» و همه یکصدا گفتیم:«بـــــــــــــــــــلــــــــــــــــــه!» (ایندفعه ما این یارو رو اسکل گیر آورده بودیم!)

آقای عنایتی هم پوزخندی زد و گفت:«باشه،آماده باشین برای امتحان.........»

همه مثل بچه های منظم و مرتب آماده امتحان شدیم!(خدایی از ما همچین رفتاری بعید بود!....اونم ما!)...آقای عنایتی ورقه ها رو پخش کرد و همه به سرعت برق مشغول جواب دادن به سوالات شدیم...حسابی گیج شده بود و نمی دونست چطوری بچه هایی که برای جواب دادن یه سوال ساده حداقل 2ساعت و نیم معطل می کردن،حالا چی شده که اینقدر سریع دارن به سوالا جواب میدن؟!...بنده خدا خیلی سعی کرد تا از کسی تقلبی چیزی بگیره ولی نتونست...حدود 20 دقیقه از شروع امتحان گذشته بود که بچه ها یکی یکی از جاشون بلند شدن و ورقه های پر از جواب رو به آقای عنایتی تحویل میدادن.منم سریع سوالا رو جواب دادم و رفتم بیرون (بخاطر همون بوی بد و اینا دیگه!....گیر دادیا ! ).... من که ندیدم ولی بچه ها میگفتن که آقای عنایتی تا لحظه آخر توی کف این بود که چطوری ما به سوالاتش جواب دادیم؟!( برا خودمون هم عجیب بود!....اون بد بخت که جای خود داره!)

اون روز، روز خیلی خوبی برام بود و من یکی که خیلی حال کردم،چون بچه ها اونقدر خوراکی برام خریدن و اموات و مرده هام رو خدا بیامرزی دادن که نگو! (الان دیگه فکر کنم همه فک و فامیلمون توی بهشت دارن حوری بازی میکنن!)

یه هفته از این قضیه گذشت و همه امیدوار بودیم که اولین بیست تاریخ تحصیلی خودمونو از این درس میگیریم! که شنبه دیدیم آقای عنایتی در حالیکه کاغذی توی دستشه با چهره ای بسیار عصبانی و خشن،داره به سمت کلاس میاد.....

اینکه چه اتفاقی میفته و چی میشه رو قسمت بعدی میگم....



نوشته شده توسط :داریوش
شنبه 26 اردیبهشت 1394-06:42 ق.ظ











نمایش نظرات 1 تا 30
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر