تبلیغات
شهرشب - داستان دنباله دار : بد شانس...
شهرشب

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

shahre-shab
Admin Logo
shahre-shab3
shahre-shab3
themebox


قسمت سوم:

توی قسمتای قبلی تا اونجا گفتم که آقای عنایتی یهو به ما گفت که میخواد 11 تا درس رو امتحان بگیره به عنوان امتحان میان ترم...ما هم هر چی فکر کردیم نتونستیم راه حلی برا فرار از این مخمصه پیدا کنیم...روز امتحان وقتی آقای عننایتی اومد از بچه ها خواست که پیشش برن و اگه سوالی دارن بپرسن....با گفتن این حرف آقای عنایتی فکری به سرم زد که میتونست ما رو نجات بده...و حالا ادامه ماجرا....

 بچه ها با شوق و ذوق زیادی ازم پرسیدن :«چه فکری؟... » منم گفتم که:«ورقه ها رو عنایتی گذاشته زیر کیفش که مثلا ما ها که میریم اونجا سوالاتو نبینیم...درسته؟...حالا شما ها باید هفت هشتایی بریزین سرش و سوالای الکی بپرسین تا منم بیام و یکی از ورقه های امتحانی رو یواشکی کش برم! ....(خدایی از من خبیث تر دیده بودی؟! )»...یهو محسن داد زد:«ایول!....».... عنایتی پرسید که:«اونجا چه خبره؟.... » منم با دست پاچگی گفتم :«ه.. ه.. هیچی آقا ! ...داریم با هم تمرین درسی می کنیم!(دروغگو خودتی!...اینم یه نوع تمرین درس خوندنه دیگه!...البته از نوع خبیثانش! )»...بعد یه دونه مشت زدم توی شکم محسن تا دلم خنک بشه و بهش  گفتم: «مرگ! ....بزمجه!... ببند دهنتو تا نقشه لو نرفته....الاغ! » (بی تربیت خودتی!....اگه یکی نقشه به این تمیزی رو خراب میکرد تو نازش میکردی؟!....اگه هیچی بهش نمیگفتی دیگه واقعا.....!)

خلاصه با بچه ها هماهنگ کردیم و اونا هم بیست نفری سر عنایتی خراب شدن! منم که فرصت رو مناسب دیدم یواش یواش رفتم طرف میز آقای عنایتی....از ترس اینکه نکنه یه وقت بفهمه و دهنمونو آسفالت کنه قلبم توی پاچه شلوارم افتاده بود!(دروغ میگم؟!.....دلم میخواد تو هم توی یه همچین وضعی قرار بگیری اونوقت میبینی که قلبت میفته توی پاچه شلوارت یا جای دیگه میفته؟! )

خلاصه با هر بدبختی بود خودمو به میز آقای عنایتی  رسوندم و وقتی دیدم که موقعیت مناسبه تصمیم گرفتم که نقشمو عملی کنم... مشكل اصلی  کار اینجا بود که ورقه ها زیر کیف آقای عنایتی بود و همین کار رو سخت میکرد(لامصب!) همینطوری که یه چشمم به کیف بود و یه چشم دیگم به آقای عنایتی، با هزار ترس و لرز دستمو به سمت کیف آقای عنایتی دراز کردم که یهو آقای عنایتی گفت:«ببینم ،تو اونجا داری چه کار میکنی؟!... »

اینکه چه اتفاقی میفته و آقای عنایتی مچ منو میگره یا نه و باقی داستان رو توی قسمت بعد میگم...



نوشته شده توسط :داریوش
شنبه 25 بهمن 1393-02:22 ب.ظ











نمایش نظرات 1 تا 30
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر