تبلیغات
شهرشب - داستان دنباله دار : بد شانس...
شهرشب

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

shahre-shab
Admin Logo
shahre-shab3
shahre-shab3
themebox



قسمت دوم:

توی قسمت قبل تا اونجا گفتم که آقای عنایتی که قرار بود تا درس 10 امتحان میان ترم بگیره با دیدن ننه من غریبم بازی ما گفت که تا درس 11 امتحان می گیره! با بچه ها نشستیم و نقشه کشیدیم که یه جوری این امتحان رو بپیچونیم اما به نتیجه ای نرسیدیم...منم اون شب بجای درس خوندن نشستم و فیلم نیگا کردم و تازه قبل خواب یادم اومد که فردا امتحان میان ترم داریم....با هزار ترس و لرز خوابیدم به امید اینکه  فردا فرجی بشه.....و حالا ادامه ماجرا....

صبح که از خواب بیدار شدم...خیلی نگران بودم (همون بحث حساس بودنه دیگه! ) با هزار ترس و لرز صبحونه خوردم و آخرشم نفهمیدم که چی خوردم !(همون کوفتم شد خودمون! ) مامانم که منو اینجوری دید، گفت:« تو امروز یه مرگت هست.....! » منم کل قضیه رو براش تعریف کردم و اونم گفت:« خاک بر سرت! »(واقعا ممنونم مادر من برا اینهمه قوت قلب!)... برای مدرسه رفتن  آماده شدم و از خونه حرکت کردم. بعد از اینکه دیر به مدرسه رسیدم و وارد کلاس شدم با صحنه جالبی روبرو شدم. بهنام و محسن و فرهاد تسبیح درآورده بودند و ذکر می گفتن! ... حسام هم كتاب دعا از نمازخونه آورده بود و دعا می خوند! ( بنازم به اینهمه انس با خدا! ) بقیه بچه ها هم مثل اون حیوون معروف(ای بابا....همون خر دیگه....توی قسمت قبلی که معرفیش كرده بودم! )درس میخوندن....

رو به این 4 نفر کردم و گفتم:«چه جوریاست که شما نمازتونو نمی خونین اونوقت یکیتون ذکر میگه و اون یکی دیگه ختم انعام راه انداخته؟! »...محسن هم پوز خندی زد و  گفت:« برادر!... به جای اینکه این کفریات و جفنگیات رو بگی بیا در محفل ما ! از ما که بخاری بلند نمی شه گفتیم دست به دامن خدا بشیم شاید یه فرجی شد، خدا رو چه دیدی؟....الله اعلم! » ( حرفاش اصلا هم بوی ریا نمیداد! )

اینو گفت و دوباره هر 4 نفر مشغول راز و نیاز شدند!( خوشا به سعادتشون!)

در همین حال و هوای  روحانی بودیم! که محمد حسین دستپاچه وارد کلاس شد و گفت:«خاک به سر مون شد! عنایتی اومد! »...فشنگی پریدم و سرجام نشستم....یهو کل کلاس ساکت شد و همه چشم ها به سمت در دوخته شد که عنایتی کی میاد...(یا بسم الله! )

وقتی آقای عنایتی وارد کلاس شد، اینقدر توی فکر بلایی که قرار بود سرمون بیاد بودیم که یادمون رفت به احترامش بلند شیم!....یه دقیقه عین دیونه ها فقط عنایتی رو نیگا می کردیم بدون اینکه از جامون پا شیم ! که آخرش  مهرداد یادش اومد و  گفت: « برپا ! » همه مثل فنر از جا پریدیم! آقای عنایتی هم گفت:«خسته نباشین! برجا... »....بعدش ورقه های امتحان رو گذاشت روی میز و کیفش رو گذاشت روی اونا و گفت:«بچه ها اگه کسی سوالی داره بیاد بپرسه که جوابشو بدم...»... تا این جمله از دهنش بیرون اومد، فکری مثل برق به سرم زد که میتونست ما رو از این مخمصه نجات بده ..... با شوق و ذوق زیادی رو به بهنام و فرهاد و بقیه کردم و گفتم:«آقایون، من یه نقشه توپ دارم.....» 

اینکه چه نقشه ای به سرم زده بود و چی میشه رو توی قسمت بعدی میگم....




نوشته شده توسط :داریوش
جمعه 25 مهر 1393-09:09 ق.ظ











نمایش نظرات 1 تا 30
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر