تبلیغات
شهرشب - داستان دنباله دار : بد شانس...
شهرشب

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

shahre-shab
Admin Logo
shahre-shab3
shahre-shab3
themebox



قسمت اول:

شنبه بود،یادمه که اون هفته نوبت صبح مدرسه میرفتم. زنگ آخر درس ادبیات داشتیم . اسم معلممون آقای عنایتی بود و جالب اینکه فرداش یعنی یکشنبه زنگ اول درس زبان فارسی داشتیم و معلم اون درس هم همین آقای عنایتی بود! (هذا امر عجیب! )

خلاصه،آقای عنایتی همین طور که داشت کیف و وسایلشو جمع میکرد گفت:«بچه ها فردا از درس 1 تا درس 10 میخوام امتحان میان ترم بگیرم! »...طبق عادت معمول که همه از شنیدن خبر امتحان  از خودشون نشون میدن،همهمه ای توی کلاس افتاد و همه به قولی ننه من غریبم بازیشون گل کرد! علی میگفت که آقا ما امشب مهمون داریم، مازیار گفت :آقا من خواهرم بیمارستانه داره زایمان میکنه!(اون لامصب اصلا خواهر نداشت! نمی دونم چه طوری در عرض 10 دقیقه خواهر دار شد بعدش زرتی حامله شد!!....دیگه گفتن عصر سرعته اما نه دیگه اینقدر! )  ....سروش هم که طبق معمول گفت :آقا! پدر بزرگ من فوت شده...(اینم بگم که به حساب من این پنجمین باری بود که پدر بزرگ سروش به خاطر امتحان  به رحمت ایزدی میرفت!...خوشا به سعادتش! ).....البته درد همه ما این بود که چون توی طول ترم درس نخونده بودیم حالا مجبور بودیم مثل اسب درس بخونیم.... ، خلاصه بعد از اینکه آقای عنایتی آه و ناله ما رو شنید گفت :«باشه ،فهمیدم!... فردا از درس 1 تا درس11 امتحان ! » (این یارو یا واقعا اسکل بود یا ما رو اسکل گیر آورده بود!

اینو گفت و از کلاس بیرون رفت و ما رو با کوله باری از مشکلات تنها گذاشت! (پِدَ ســَّــــگ!) نمی تونستیم بی تفاوت باشیم چون امتحان میان ترم بود.( ما هم حســــــــــاس..! )

با بچه ها به شور و مشورت نشستیم.نزدیک نیم ساعت صحبت کردیم و به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.(ماشالله یكی از یکی دیگه فهیم تر! ... IQ همه زیر صفر! ). مهرداد که مبصر کلاس بود گفت:«غصه نخورین بابا، تا فردا خدا بزرگه، ایشالا همه چی حل میشه»... ما هم که دیدیم مغزمون تعطیله وسایلمونو جمع کردیم و با نا امیدی به سمت خونه راه افتادیم.

همینجوری داشتم به سمت خونه میومدم یکی از دوستامو دیدم که دستش یه دونه از این فیلمهای جدید بود....با هزار عزت و التماس ازش گرفتم و وقتی رسیدم خونه نشستم و تا تهش نیگا کردم( توش چند تا هم از اون صحنه های بد بد داشت!  ها چیه؟ چرا اونجوری نیگا میکنی؟!یکیش مثلا این بود که خانومه روسری سرش نبود راجع به من چی فک کردی؟)....دیگه آخر شب بود که رفتم بخوابم که یهو توی رختخواب یادم افتاد که ای دل غافل! فردا امتحان میان ترم داریم!

با هزار ترس و لرز خوابیدم به امید اینکه تا فردا فرجی بشه...

اینکه فردا قراره چه اتفاقی بیفته و چی میشه رو قسمت بعدی میگم...






نوشته شده توسط :داریوش
شنبه 24 اسفند 1392-07:57 ق.ظ











نمایش نظرات 1 تا 30
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر