تبلیغات
شهرشب
شهرشب

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

shahre-shab
Admin Logo
shahre-shab3
shahre-shab3
themebox




نوشته شده توسط :داریوش
جمعه 14 اسفند 1394-12:31 ب.ظ



نوشته شده توسط :داریوش
یکشنبه 4 بهمن 1394-04:31 ب.ظ



نوشته شده توسط :داریوش
شنبه 26 اردیبهشت 1394-09:00 ق.ظ


قسمت چهارم:

توی قسمتای قبلی تا اونجا گفتم که آقای عنایتی یهو به ما گفت که میخواد 11 تا درس رو امتحان بگیره به عنوان امتحان میان ترم...ما هم هر چی فکر کردیم نتونستیم راه حلی برا فرار از این مخمصه پیدا کنیم...روز امتحان وقتی آقای عنایتی اومد از بچه ها خواست که پیشش برن و اگه سوالی دارن بپرسن....با گفتن این حرف آقای عنایتی فکری به سرم زد که میتونست ما رو نجات بده...بچه ها با فهمیدن نقشه من خیلی خوشحال شدن و همگی سعی کردیم تا اونو عملی کنیم. قرار شد که بچه ها به بهونه سوال پرسیدن سر عنایتی خراب بشن و منم یکی از ورقه های امتحانی رو کش برم،برای انجام این کار نزدیک میز آقای عنایتی رفتم و تا خواستم نقشمو عملی کنم،آقای عنایتی به من گفت:«ببینم ،تو اونجا داری چه کار میکنی؟......» و حالا ادامه ماجرا......

 با اینکه خیلی ترسیده بودم ولی به وضوح فهمیدم که بوی بسیار بدی ازم خارج شده و توی قسمت عقب شلوارم احساس گرمای شدیدی کردم! ....همیشه از ترس خودمو خیس میکردم و مشکل با یه پوشک Easy Life حل بود! ...اما اینبار دیگه کلا از ترس به خودم ری...! ( با صدای بلند نخون بچه میشنوه! ...آخه بد آموزی داره!) ،کاملا دست و پامو گم کرده بودم و زبونم قفل شده بود... در همین موقع احسان وقتی دید اوضاع داره خیط میشه یه عطسه الکی محکم توی صورت آقای عنایتی کرد (خدا پدرشو بیامرزه!.... ) آقای عنایتی که انگار برق گرفته بودش گفت:«کوفت!...کثافت حواست کجاست؟! » احسانم با قیافه ای مظلوم گفت:«آقا شرمنده، به خدا دست خودمون نبود که...عطسه بود دیگه! »...(لامصب همچین عطسه کرده بود که یه خیلی آب دهن تراوش کرده بود به عنایتی! ....کثافت خودتی! )... آقای عنایتی بعد از اینکه صورتشو پاک کرد از اون آب متبرکه! رو به طرف من کرد و دوباره سوالشو پرسید، منم که توی فاصله عطسه احسان خیلی سریع یه ورقه کش رفته بودم و زیر پیرهنم قایم کرده بودم، خیلی ریلکس گفتم:«آقا خودتون گفتین که هر کسی سوالی داره بیاد بپرسه...» آقای عنایتی هم گفت:«خب،سوالتو بپرس....»منم که اصلا نمی دونستم موضوع درس چیه الکی گفتم :«  همینطور که داشتین به بچه ها جواب می دادین،منم جواب سوالمو گرفتم،مرسی!.... »اینو گفتم و مثل فشنگ رفتم سر جام نشستم.بچه ها که متوجه شدن عملیات با موفقیت انجام شده همه دست از سر آقای عنایتی برداشتن و رفتن سر جاشون نشستن (کلا همه خبیث بودیم ولی من اخبث الخبثا بودم...یعنی خبیث ترین خبیثها/لغتنامه دهخدا...جلد 6/صفحه 568....بازم مثل کلمه غول تشن توی داستان بخاطر یک استکان چای، برو پیدا کن تا دهنت سرویس شه!)

منم خیلی سریع سوالا و جواباشونو توی کتابم علامت زدم و به بقیه بچه ها رسوندم(شانس آوردیم که تعداد سوالات کم بود....).شاید باور نکنین ،ولی در عرض کمتر از 3 دقیقه کل کلاس 34 نفری،هم سوال و هم جوابها رو داشتن!(باور نکردی هم به درک!)

بعدش بچه ها نشستن به حفظ کردن سوالا و جوابا!....تقریبا یه ربع گذشت و آقای عنایتی همینطور که داشت به ساعتش نگاه میکرد یهو بچه ها گفتند :«آقا،نمی خواین امتحان رو شروع کنین!» (حاضرم قسم بخورم این اولین و آخرین باری بود که این حرف از دهن ما بیرون میومد! ما رو چه به این غلطا...!).آقای عنایتی که انگار معجزه الهی دیده باشه با تعجب گفت:«شما ها که دیروز داشتین منو میکشتین که امتحان نگیرم،حالا چطور شده که اینقدر مشتاق امتحان شدین؟».سجاد با خونسردی تمام بلند شد و گفت:«آخه آقا میترسیم نکنه وقت کم بیاریم!» و همه یکصدا گفتیم:«بـــــــــــــــــــلــــــــــــــــــه!» (ایندفعه ما این یارو رو اسکل گیر آورده بودیم!)

آقای عنایتی هم پوزخندی زد و گفت:«باشه،آماده باشین برای امتحان.........»

همه مثل بچه های منظم و مرتب آماده امتحان شدیم!(خدایی از ما همچین رفتاری بعید بود!....اونم ما!)...آقای عنایتی ورقه ها رو پخش کرد و همه به سرعت برق مشغول جواب دادن به سوالات شدیم...حسابی گیج شده بود و نمی دونست چطوری بچه هایی که برای جواب دادن یه سوال ساده حداقل 2ساعت و نیم معطل می کردن،حالا چی شده که اینقدر سریع دارن به سوالا جواب میدن؟!...بنده خدا خیلی سعی کرد تا از کسی تقلبی چیزی بگیره ولی نتونست...حدود 20 دقیقه از شروع امتحان گذشته بود که بچه ها یکی یکی از جاشون بلند شدن و ورقه های پر از جواب رو به آقای عنایتی تحویل میدادن.منم سریع سوالا رو جواب دادم و رفتم بیرون (بخاطر همون بوی بد و اینا دیگه!....گیر دادیا ! ).... من که ندیدم ولی بچه ها میگفتن که آقای عنایتی تا لحظه آخر توی کف این بود که چطوری ما به سوالاتش جواب دادیم؟!( برا خودمون هم عجیب بود!....اون بد بخت که جای خود داره!)

اون روز، روز خیلی خوبی برام بود و من یکی که خیلی حال کردم،چون بچه ها اونقدر خوراکی برام خریدن و اموات و مرده هام رو خدا بیامرزی دادن که نگو! (الان دیگه فکر کنم همه فک و فامیلمون توی بهشت دارن حوری بازی میکنن!)

یه هفته از این قضیه گذشت و همه امیدوار بودیم که اولین بیست تاریخ تحصیلی خودمونو از این درس میگیریم! که شنبه دیدیم آقای عنایتی در حالیکه کاغذی توی دستشه با چهره ای بسیار عصبانی و خشن،داره به سمت کلاس میاد.....

اینکه چه اتفاقی میفته و چی میشه رو قسمت بعدی میگم....



نوشته شده توسط :داریوش
شنبه 26 اردیبهشت 1394-06:42 ق.ظ

سلام...بالاخره بعد مدتها دوباره نوشتن ر شروع کردم...

قسمت اول

زری خانوم زن نمونه فامیل بود...از دست پخت بگیر تا نظم و ترتیب  و خونه داری...کلا همه چی تموم بود... خوب چیزی هم بود!( البته به چشم خواهری!! - توضیحِ نگارنده!)

هر روز صبح ساعت 6 بیدار میشد، میرفت چند تا نون میخرید، بچه هاشو شوهرش آقا مظفر رو با کشیدن دست نوازش به سرشون بیدار میکردو بعد صبحونشونو میداد و راهیشون میکرد (البته اینم بگم این روش بیدار کردن فقط مال همین قصه هاست ! و الا ننه ما که مثلا میخواست دیگه خیلی مهربونانه ما رو بیدار کنه با لگد میزد زیر گلومون!!!)

و بعدش به کارهای خونه میرسید.. گلها ر آب میداد، اتاق بچه هاشو مرتب میکرد... حیاط رو آب و جارو میکرد و ناهار رو آماده میکرد تا اهل خونه سر برسن...بعد از ظهرها هم که بعد از شستن ظرفا و 1 چُرت کوچولو، اول آقا مظفر رو دوباره راهی میکرد به سر کارش و بعدشم به بچه هاش توی درسا کمک میکرد و در آخر هم درست کردن شام و باقی موارد ( ینی تابلوئه زندگیشون فتوشاپه هاااا !)

اینم بگم که زری خانوم اینا توی 1 شهر کوچیک زندگی میکردن...ازون شهرا که سر و ته شهر رو با 1 کورس تاکسی میشه رفت !...ازونا که خیابوناش باریکه و 2 طرفش درخت داره ... ازونا که زن های اهل محل غروب که میشه میشینن دم در خونه غیبت میکنن ؛ از رنگ روسری شمسی خانوم بگیر تا نتیجه مذاکرات 1+5  اونم با حالتی که چارقد گلدار به کمرشون بستن و سبزی پاک میکنن و گاهی هم باقلا !!!...

زندگی به همین منوال ادامه داشت تا اینکه 1 روز تلفن خونه زری خانوم اینا زنگ خورد. زری خانوم که داشت به گلدونا آب میداد آبپاش رو 1 گوشه گذاشت و رفت گوشی رو برداشت و گفت  الو....

اینکه بقیه ماجرا چی میشه ر توی قسمت بعد براتون میگم....

 

 



نوشته شده توسط :داریوش
یکشنبه 26 بهمن 1393-08:49 ب.ظ


قسمت سوم:

توی قسمتای قبلی تا اونجا گفتم که آقای عنایتی یهو به ما گفت که میخواد 11 تا درس رو امتحان بگیره به عنوان امتحان میان ترم...ما هم هر چی فکر کردیم نتونستیم راه حلی برا فرار از این مخمصه پیدا کنیم...روز امتحان وقتی آقای عننایتی اومد از بچه ها خواست که پیشش برن و اگه سوالی دارن بپرسن....با گفتن این حرف آقای عنایتی فکری به سرم زد که میتونست ما رو نجات بده...و حالا ادامه ماجرا....

 بچه ها با شوق و ذوق زیادی ازم پرسیدن :«چه فکری؟... » منم گفتم که:«ورقه ها رو عنایتی گذاشته زیر کیفش که مثلا ما ها که میریم اونجا سوالاتو نبینیم...درسته؟...حالا شما ها باید هفت هشتایی بریزین سرش و سوالای الکی بپرسین تا منم بیام و یکی از ورقه های امتحانی رو یواشکی کش برم! ....(خدایی از من خبیث تر دیده بودی؟! )»...یهو محسن داد زد:«ایول!....».... عنایتی پرسید که:«اونجا چه خبره؟.... » منم با دست پاچگی گفتم :«ه.. ه.. هیچی آقا ! ...داریم با هم تمرین درسی می کنیم!(دروغگو خودتی!...اینم یه نوع تمرین درس خوندنه دیگه!...البته از نوع خبیثانش! )»...بعد یه دونه مشت زدم توی شکم محسن تا دلم خنک بشه و بهش  گفتم: «مرگ! ....بزمجه!... ببند دهنتو تا نقشه لو نرفته....الاغ! » (بی تربیت خودتی!....اگه یکی نقشه به این تمیزی رو خراب میکرد تو نازش میکردی؟!....اگه هیچی بهش نمیگفتی دیگه واقعا.....!)

خلاصه با بچه ها هماهنگ کردیم و اونا هم بیست نفری سر عنایتی خراب شدن! منم که فرصت رو مناسب دیدم یواش یواش رفتم طرف میز آقای عنایتی....از ترس اینکه نکنه یه وقت بفهمه و دهنمونو آسفالت کنه قلبم توی پاچه شلوارم افتاده بود!(دروغ میگم؟!.....دلم میخواد تو هم توی یه همچین وضعی قرار بگیری اونوقت میبینی که قلبت میفته توی پاچه شلوارت یا جای دیگه میفته؟! )

خلاصه با هر بدبختی بود خودمو به میز آقای عنایتی  رسوندم و وقتی دیدم که موقعیت مناسبه تصمیم گرفتم که نقشمو عملی کنم... مشكل اصلی  کار اینجا بود که ورقه ها زیر کیف آقای عنایتی بود و همین کار رو سخت میکرد(لامصب!) همینطوری که یه چشمم به کیف بود و یه چشم دیگم به آقای عنایتی، با هزار ترس و لرز دستمو به سمت کیف آقای عنایتی دراز کردم که یهو آقای عنایتی گفت:«ببینم ،تو اونجا داری چه کار میکنی؟!... »

اینکه چه اتفاقی میفته و آقای عنایتی مچ منو میگره یا نه و باقی داستان رو توی قسمت بعد میگم...



نوشته شده توسط :داریوش
شنبه 25 بهمن 1393-01:22 ب.ظ



قسمت دوم:

توی قسمت قبل تا اونجا گفتم که آقای عنایتی که قرار بود تا درس 10 امتحان میان ترم بگیره با دیدن ننه من غریبم بازی ما گفت که تا درس 11 امتحان می گیره! با بچه ها نشستیم و نقشه کشیدیم که یه جوری این امتحان رو بپیچونیم اما به نتیجه ای نرسیدیم...منم اون شب بجای درس خوندن نشستم و فیلم نیگا کردم و تازه قبل خواب یادم اومد که فردا امتحان میان ترم داریم....با هزار ترس و لرز خوابیدم به امید اینکه  فردا فرجی بشه.....و حالا ادامه ماجرا....

صبح که از خواب بیدار شدم...خیلی نگران بودم (همون بحث حساس بودنه دیگه! ) با هزار ترس و لرز صبحونه خوردم و آخرشم نفهمیدم که چی خوردم !(همون کوفتم شد خودمون! ) مامانم که منو اینجوری دید، گفت:« تو امروز یه مرگت هست.....! » منم کل قضیه رو براش تعریف کردم و اونم گفت:« خاک بر سرت! »(واقعا ممنونم مادر من برا اینهمه قوت قلب!)... برای مدرسه رفتن  آماده شدم و از خونه حرکت کردم. بعد از اینکه دیر به مدرسه رسیدم و وارد کلاس شدم با صحنه جالبی روبرو شدم. بهنام و محسن و فرهاد تسبیح درآورده بودند و ذکر می گفتن! ... حسام هم كتاب دعا از نمازخونه آورده بود و دعا می خوند! ( بنازم به اینهمه انس با خدا! ) بقیه بچه ها هم مثل اون حیوون معروف(ای بابا....همون خر دیگه....توی قسمت قبلی که معرفیش كرده بودم! )درس میخوندن....

رو به این 4 نفر کردم و گفتم:«چه جوریاست که شما نمازتونو نمی خونین اونوقت یکیتون ذکر میگه و اون یکی دیگه ختم انعام راه انداخته؟! »...محسن هم پوز خندی زد و  گفت:« برادر!... به جای اینکه این کفریات و جفنگیات رو بگی بیا در محفل ما ! از ما که بخاری بلند نمی شه گفتیم دست به دامن خدا بشیم شاید یه فرجی شد، خدا رو چه دیدی؟....الله اعلم! » ( حرفاش اصلا هم بوی ریا نمیداد! )

اینو گفت و دوباره هر 4 نفر مشغول راز و نیاز شدند!( خوشا به سعادتشون!)

در همین حال و هوای  روحانی بودیم! که محمد حسین دستپاچه وارد کلاس شد و گفت:«خاک به سر مون شد! عنایتی اومد! »...فشنگی پریدم و سرجام نشستم....یهو کل کلاس ساکت شد و همه چشم ها به سمت در دوخته شد که عنایتی کی میاد...(یا بسم الله! )

وقتی آقای عنایتی وارد کلاس شد، اینقدر توی فکر بلایی که قرار بود سرمون بیاد بودیم که یادمون رفت به احترامش بلند شیم!....یه دقیقه عین دیونه ها فقط عنایتی رو نیگا می کردیم بدون اینکه از جامون پا شیم ! که آخرش  مهرداد یادش اومد و  گفت: « برپا ! » همه مثل فنر از جا پریدیم! آقای عنایتی هم گفت:«خسته نباشین! برجا... »....بعدش ورقه های امتحان رو گذاشت روی میز و کیفش رو گذاشت روی اونا و گفت:«بچه ها اگه کسی سوالی داره بیاد بپرسه که جوابشو بدم...»... تا این جمله از دهنش بیرون اومد، فکری مثل برق به سرم زد که میتونست ما رو از این مخمصه نجات بده ..... با شوق و ذوق زیادی رو به بهنام و فرهاد و بقیه کردم و گفتم:«آقایون، من یه نقشه توپ دارم.....» 

اینکه چه نقشه ای به سرم زده بود و چی میشه رو توی قسمت بعدی میگم....




نوشته شده توسط :داریوش
جمعه 25 مهر 1393-08:09 ق.ظ



قسمت اول:

شنبه بود،یادمه که اون هفته نوبت صبح مدرسه میرفتم. زنگ آخر درس ادبیات داشتیم . اسم معلممون آقای عنایتی بود و جالب اینکه فرداش یعنی یکشنبه زنگ اول درس زبان فارسی داشتیم و معلم اون درس هم همین آقای عنایتی بود! (هذا امر عجیب! )

خلاصه،آقای عنایتی همین طور که داشت کیف و وسایلشو جمع میکرد گفت:«بچه ها فردا از درس 1 تا درس 10 میخوام امتحان میان ترم بگیرم! »...طبق عادت معمول که همه از شنیدن خبر امتحان  از خودشون نشون میدن،همهمه ای توی کلاس افتاد و همه به قولی ننه من غریبم بازیشون گل کرد! علی میگفت که آقا ما امشب مهمون داریم، مازیار گفت :آقا من خواهرم بیمارستانه داره زایمان میکنه!(اون لامصب اصلا خواهر نداشت! نمی دونم چه طوری در عرض 10 دقیقه خواهر دار شد بعدش زرتی حامله شد!!....دیگه گفتن عصر سرعته اما نه دیگه اینقدر! )  ....سروش هم که طبق معمول گفت :آقا! پدر بزرگ من فوت شده...(اینم بگم که به حساب من این پنجمین باری بود که پدر بزرگ سروش به خاطر امتحان  به رحمت ایزدی میرفت!...خوشا به سعادتش! ).....البته درد همه ما این بود که چون توی طول ترم درس نخونده بودیم حالا مجبور بودیم مثل اسب درس بخونیم.... ، خلاصه بعد از اینکه آقای عنایتی آه و ناله ما رو شنید گفت :«باشه ،فهمیدم!... فردا از درس 1 تا درس11 امتحان ! » (این یارو یا واقعا اسکل بود یا ما رو اسکل گیر آورده بود!

اینو گفت و از کلاس بیرون رفت و ما رو با کوله باری از مشکلات تنها گذاشت! (پِدَ ســَّــــگ!) نمی تونستیم بی تفاوت باشیم چون امتحان میان ترم بود.( ما هم حســــــــــاس..! )

با بچه ها به شور و مشورت نشستیم.نزدیک نیم ساعت صحبت کردیم و به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.(ماشالله یكی از یکی دیگه فهیم تر! ... IQ همه زیر صفر! ). مهرداد که مبصر کلاس بود گفت:«غصه نخورین بابا، تا فردا خدا بزرگه، ایشالا همه چی حل میشه»... ما هم که دیدیم مغزمون تعطیله وسایلمونو جمع کردیم و با نا امیدی به سمت خونه راه افتادیم.

همینجوری داشتم به سمت خونه میومدم یکی از دوستامو دیدم که دستش یه دونه از این فیلمهای جدید بود....با هزار عزت و التماس ازش گرفتم و وقتی رسیدم خونه نشستم و تا تهش نیگا کردم( توش چند تا هم از اون صحنه های بد بد داشت!  ها چیه؟ چرا اونجوری نیگا میکنی؟!یکیش مثلا این بود که خانومه روسری سرش نبود راجع به من چی فک کردی؟)....دیگه آخر شب بود که رفتم بخوابم که یهو توی رختخواب یادم افتاد که ای دل غافل! فردا امتحان میان ترم داریم!

با هزار ترس و لرز خوابیدم به امید اینکه تا فردا فرجی بشه...

اینکه فردا قراره چه اتفاقی بیفته و چی میشه رو قسمت بعدی میگم...






نوشته شده توسط :داریوش
شنبه 24 اسفند 1392-06:57 ق.ظ



نوشته شده توسط :داریوش
شنبه 3 اسفند 1392-06:09 ب.ظ


قسمت دوم:

توی قسمت قبل تا اونجا گفتم که افسانه دختر خالم بهم زنگ زد و گفت که براش یه پلان بکشم و یه دونه ماکت بسازم...منم با گرفتن هزینه ای ناچیز! قبول کردم...وقتی به خونه رسیدم و خواستم کارم رو شروع کنم متوجه شدم که اونشب تولد پسر دختر عمومه...منم بخاطر کار افسانه به مامانم گفتم که نمیرم و  توی خونه میمونم...از طرفی مامانم بهم گفت که همه مهمونا میان خونه ما از اینجا با هم میرن خونه دخترعموم...یک کم که گذشت دیدم یه قشون آدم اومدن خونمون!...عمه خانوم توی اون گیر و دار به فکر سرماخوردگی بچه های فامیل افتاد و مامان منم که زن داداش بازیش گل کرده بود مسئولیت مواظبت از اون بچه ها رو انداخت گردن من...و حالا ادامه ماجرا....





ادامه مطلب

نوشته شده توسط :داریوش
چهارشنبه 16 بهمن 1392-01:13 ق.ظ











  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر